تبلیغات
رد پای خیال


رد پای خیال

هیچ کس همراه نیست،تنهای اول



توی این شبای دلگیر تو بیا پناه من باش
توی تنهایی شکستم بیا تکیه گاه من باش
دلم از غربت اینجا بی تو بدجوری گرفته
بیا می دونم که یادم هنوز از یادت نرفته

نذار اون نگاه آخر، آخرین وداع ما شه
دل بِده به خواهش من؛ دستامون نذار جداشه
دوباره منو صدا کن ببرم تا لب رویا
بی تو امروز رو نمیخوام ،برسون منو به فردا



دوباره منو صدا کن
دلم و بازم بلرزون
هر چی فانوسه بسوزون
شب و از صدات بترسون

نذار این بلور اشکام
طعمه ی خاک سیاه شه
من می خوام عکس من و تو
توی قاب کهنه باشه

پا بذار رو چشم خیسم
شیشه ی این شب و بشکن
نذار عمر این جدایی برسه به مـــُردن من!


نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 03:49 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كار تو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو


نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 02:17 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |

و بعد از رفتنت 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم 

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس 


تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم 

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی 


دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم 

همین بود اخرین حرفت 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت 

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم 

نمی دانم چرا رفتی؟ 

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم 

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی 

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟ 


ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید 


و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد 

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد 


و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود 

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد 

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد 

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد 


هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام 

برگرد 


برگرد 

و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید 

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت 


تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم 

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید 


کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است 

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل 

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر 

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

_________________

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 ساعت 02:58 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |



نمی دونم چرا خدا اصلا دوسم نداره......
ومن همیشه تنهام........خیلی جاها دیدم وخوندم که میگن:اگه واقعا خدارو حس کنی هیچ وقت تنها نمی مونی!!!!
شاید دلیل همیشه تنها موندن منم اینه که هنوز خدارو حس نکردم.........
شاید............


نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 01:16 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |


امروز دیگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن دیگر نمی مانم. بعد از این همه كه مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می كنی؟
این اشكهای گرم و سوزانی كه در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و از من چه می خواهند؟ جز اینكه تنها وفاداری را آرزو می كنند؟ ولی من آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نمیابم. آری می روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیكه با دلی شكسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هایی كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش می زنی اما باز گناه را به من نسبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه یك دل و یك عشق تو را كافی نیست. توباید دلها بسوزانی . بدبخت من ، كه جز یك دل و یك عشق نداشتم.

خداحافظ عشقم

خداحافظ ، گریه نكن كه باور نمی كنم مرا دوست بداری . شاید این اشكها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند . این من هستم كه باید بگریم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمی خواهی .
من باید آه بكشم و اشك بریزم ولی كجا در تو اثر خواهد كرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها كه در پیشم یاد می كنی و قسم ها كه پی در پی بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد ، ولی بیش ازاین تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. كجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از كنار تو بود اگر با من كمی مهربان می بودی؟ حال كه مرا دوست نمی داری ، حال كه با من بی وفایی می كنی ، حال كه من پناه گاهت نیستم ، حال كه.... دیگر خداحافظ .


نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت 09:03 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |





زیـــر  بــارون  نفسـاتـــو  دوســـت  دارم
عـطـــر خـــوب، تــو رو بـارون میگیــره
بـا  تــو زندگیـــم  چــه رویــایــی  میشـــه
بـا تــو ایــن قـلـــب یخــی جــون میگیــره

دوست دارم تمــوم لحظـه هامو با تـو باشم
دوســت دارم کـه دســت گـرمـتــو بگیــرم
دوسـت دارم تمــوم خاطراتـم با تــو باشــه
دوسـت دارم تـو انتظـار تلــخ تــو بمیـــرم
دوسـت  دارم  فقـــط  چشــاتــو وا  کـنــی
تـا  ببیـنــی  کـــه  چـقــــدر دوســت  دارم
همـــه  خـوبـــی هـاتـــو  بـاور مـی کـنـــم
نمــی تــونـــم  بـی تـــو طـاقـــت  بـیـــارم


زیـــر  بــارون  نفسـاتـــو  دوســـت  دارم

بـــوی خـــوب ، تـــو رو بـارون میگیــره
بـا  تــو زندگیـــم  چــه رویــایــی  میشـــه
بـا تــو ایــن قـلـــب یخــی جــون میگیــره
دوست دارم تمــوم لحظـه هامو با تـو باشم

دوســت دارم کـه دســت گـرمـتــو بگیــرم
دوسـت دارم تمــوم خاطراتـم با تــو باشــه
دوسـت دارم تـو انتظـار تلــخ تــو بمیـــرم
دوسـت  دارم  فقـــط  چشــاتــو وا  کـنــی
تـا  ببیـنــی  کـــه  چـقــــدر دوســت  دارم
همـــه  خـوبـــی هـاتـــو  بـاور مـی کـنـــم


نمــی تــونـــم  بـی تـــو طـاقـــت  بـیـــارم


نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 06:03 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |



آن شب باران می بارید... باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم... و از همین شوق بی چتر آمدم... ولی آمدم... و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی... و باران می بارید... آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی...و باران می بارید... و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی...

زندگی اتفاق غریبی است... عرصه جولان آدم ها... که مدام در حرکتند و در شتاب... آدم هایی که می دوند برای زنده ماندن... برای چند ساعت و چند ثانیه بیشتر ماندن... می دوند برای رسیدن به چیزهای بیشتر... اما درست آن موقع که می خواهند از آن لذت ببرند.. دیر می شود... و باید رفت... می رود بی آن که ...



کاش در عبور همین ثانیه ها و در میان دویدن همین آدمها، به فکر قدم زدن باشیم... قدم زدن برای زندگی... برای زندگی کردن...







نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 05:48 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |

دوباره تـ ــنها شده امـ

دوباره دلمـ هواۓ تـ ــو راکرده استـــ

خودکارمـ را از ابر پر مۓ کنمـ و برایتــ از بارانــ مۓ نویسمـ

به یاد شبۓ مۓ افتمـ که تـ ــو را میانــ شمعــ ها دیدمـ

دوباره مۓ خواهمـ به سوۓ تـ ـو بیایمـ

تـ ــو را کجا مۓتوانــ دید؟

دراواز شبـــ اویزهاۓ عاشقــ؟

درچشمانـــ یکــ اهوۓ مضطربــ ؟

درشاخه هاۓ مرجانــ قرمز؟

درسلامـ دختربچه اۓ که تازه نام تـ ــو را یاد گرفته استـــ ؟

دلمـ مۓ خواهد وقتی باغها بیدارند

براۓ تـ ــو نــامه بنویسمـ

و تـ ــو نامه هایمـ رابخوانۓ

وجوابـــ انها را بــه نشانۓ همه غریبانـــ جهان بفرستۓ

اۓ کاشــ مۓ توانستمـ تنهاییمـ رابرای تـ ــو معنا کنمـ

و از گوشه هاۓ افق برایتــ اواز بخوانمـ

مۓ ترسمـ روزۓ نتوانمـ بنویسمـ و دفترهایمـ خالۓ بمانند

وحرفــ هاۓ ناگفته امـ هرگز به دنیا نیایند

مۓ ترسمـ نتوانمـ بنویسمـ و کسۓ ادامه سرود قلبمـ را نشنود

مۓ ترسمـ نتوانمـ بنویسمـ

واخرینــ نامه امـ درسکوتۓ محضــ بمیرد

وتازه ترینــ شعرمـ به تـ ــو هدیه نشود

دوباره شبـــ دوباره طپشـــ این دل بۓ قرارمـ

دوباره سایه حرفهاۓ تـ ــو

که روۓ دیوار و به رو مۓ افتد

دلمـ مۓ خواهد همه دیوارها پنجره شوند

و منــ تـ ـو را در میانــ چشمهایمـ بنشانمـ

دوباره تنهایۓ و دوباره خودکارۓ که با همه ابرهاۓ عالمـ پرنمۓ شود

دوباره شبــ دوباره یاد تـ ــو

که این دلــ بۓقرار را بیدار نگه داشته استــ

دوباره شبــ دوباره تنهایۓ دوباره سکوتـــ

و دوباره منـــ و یکــ دنیا خاطره . . . .


نوشته شده در شنبه 30 مهر 1390 ساعت 09:43 ق.ظ توسط |bardia |نظرات |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 










به دنبال خدا نگرد

 

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد


خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد


خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آنجا نیست


او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست


زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط یک چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

و با بی پروایی از آن درگذریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند


خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید
:


آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟


نوشته شده در شنبه 28 خرداد 1390 ساعت 12:07 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ