تبلیغات
رد پای خیال - آن شب باران می بارید....


رد پای خیال

هیچ کس همراه نیست،تنهای اول



آن شب باران می بارید... باران که می بارد به تو مشتاق تر می شوم... و از همین شوق بی چتر آمدم... ولی آمدم... و تو نمی دانی که جه بارانی بود، چون نیامدی... و باران می بارید... آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی...و باران می بارید... و بالاخره دیشب مردم و حتی تو تب هم نکردی...

زندگی اتفاق غریبی است... عرصه جولان آدم ها... که مدام در حرکتند و در شتاب... آدم هایی که می دوند برای زنده ماندن... برای چند ساعت و چند ثانیه بیشتر ماندن... می دوند برای رسیدن به چیزهای بیشتر... اما درست آن موقع که می خواهند از آن لذت ببرند.. دیر می شود... و باید رفت... می رود بی آن که ...



کاش در عبور همین ثانیه ها و در میان دویدن همین آدمها، به فکر قدم زدن باشیم... قدم زدن برای زندگی... برای زندگی کردن...







نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 06:48 ب.ظ توسط |bardia |نظرات |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ